وقتیکه صفات و خصوصیات معلم تاریخ لیسه استقلال را در نوشته مقبول و زیبای رفیق اسد کشتمند مطالعه نمودم،در ذهنم خاطره یی از چنین معلم بزرگوار تداعی گردید.بعد از گذشت سالهای دراز، قامت سر و گون جوان خوش قیافه،شیک پوش،متین و متبسم ودر عین حال جدی و دقیق همچون جرقه یی در ذهنم درخشید.به تصاویر با دقت نظر انداختم.راستش در دو سه تصویر او را تشخیص داده نتوانستم.در آخرین تصویر شخصی که پیراهن سفید در بر داشت،توجه ام را جلب کرد.قیافه همان قیافه سالهای 1965-1966 بود.
او در سال 1344 زمانیکه من متعلم صنف دهم اکادمی تربیه معلمین کابل بودم،معلم تاریخ ما بود.من نه تنها از درس هایش خیلی آموخته ام،از رفتار، کرکتر،برخورد رفیقانه،غم خواری و لطف بی پایانش با شاگردان نیز چیز هایی آموخته ام.
شبی از شبهای ما میزان 1344 در حالیکه مهتاب نور نقره گون خود را سخاوت مندانه در شهر کابل پاشیده بود،عده یی از شاگردان صنف یازدهم اکادمی تربیه معلمین در پارک شهر نو در میدان بسکتبالی که در جناح شمالی سینما پارک موقعیت داشت،گردهمایی را ترتیب داده بودند.من نیز از جانب یکی از همشهری هایم که ظفر همکار نام داشت درین گردهمایی دعوت شده بودم.راستش هدف گردهمایی هنوز بر من روشن نبود.لحظاتی نگذشته بود که معلم تاریخ ما ظاهر خان در روشنایی ماه از دور نمایان شد.او بعد از احوال پرسی گرم با شاگردان با تبسم و لبخند به صحبت آغاز نموده توضیح نمودِ:
فراغت شاگردان از صنف یازدهم و توظیف شان بحیث معلم در ولایات با معیار های تعلیم و تربیه کشور مطابقت ندارد.ادامه درس در صنف دوازدهم حق مسلم شاگردان است.بایست صنف دوازدهم نیز در اکادمی دایر گردد و بعد از فراغت از صنف دوازدهم همه شاگردان حق اشتراک در کانکور پوهنتون را دریافت و بعد از فراغت از دانشگاه بحیث معلمین مسلکی مصدر خدمت شوند و کسانی هم که در کانکور موفق نمی شوند،میتوانند سالی چند فرزندان وطن را تدریس نمایند و بعداً در کانکور اشتراک نمایند.
معلم تاریخ می گفت که جوانان آینده سازان کشور اند.مخصوصاً معلمین آگاه و با دانش نسلی را برای فردای جامعه آماده می سازند.
او گفت که حق هیچگاه داده نمی شود،حق گرفته می شود.
بعد از صحبت معلم تاریخ تنی چند از شاگردان صنف یازدهم نظریات خود را ابراز داشتند و تصمیم گرفته شد که فردا تقاضای تدویر صنف دوازدهم به اداره مکتب تقدیم و در صورت بی توجهی اداره مکتب، اعتصاب آغاز گردد.
هنوز گردهمایی ختم نشده بود که معلم تاریخ متوجه من شد و گفتَ:این جوان خاموش که در صنف دهم شاگرد من است،باید درموردتصمیم شما نظر خود را ابراز دارد و در صورت آغاز اعتصاب باید همصنفی های خود را در شرکت به اعتصاب دعوت نماید.
من که خیلی کم اتفاق افتاده بود تا آن زمان در برابر یک جمع صحبت نمایم،با وارخطایی چند جمله شکسته و ریخته را سر هم بندی کردم و توافق خود را با تصمیم شاگردان صنف یازدهم ابراز داشتم.معلم تاریخ بعد از صحبت من،با ابراز تشکر از سهمگیری ام در گردهمایی شاگردان صنف یازدهم مرا مورد تشویق قرار داد و صحبت هایم را سنجیده و دقیق ارزیابی کرد.طبعاً ارزیابی مثبت معلم تاریخ آن هم معلمی که از محبوبیت خاصی در میان ما برخوردار بود،برای من مایه مباهات و افتخار بزرگی محسوب می شد.از همه مهمتر این که اعتماد به نفس بر من تقویت شد و جرٍءت ابزار نظر و صحبت را در گردهمایی های بعدی دریافت داشتم.
فردا وقتیکه پیشنهاد به اداره مکتب ارایه شد،معاون مکتب که نور گل نام داشت چند تن از شاگردان صنف یازدهم و مرا بحیث محرکین شاگردان در حرکت های غیر قانونی در دفترش احضار و مورد لت و کوب جانانه قرار داد.
با آنهم روز بعدی اعتصاب در مکتب ما آغاز شد.همه شاگردان مکتب که بیشتر از صد نفر نبودند به اعتصاب ادامه دادند.بعد از یک هفته،اعتصاب به مظاهره خیابانی تبدیل شد از مکتب که در شهر نو قرار داشت تا وزارت تعلیم و تربیه راه پیمایی نمودیم.خلاصه آن که اعتصاب و مظاهره ما نتیجه به بار آورد،صنف دوازدهم در مکتب دایر گردیدو عده یی محدودی بعد از صنف دوازدهم امکان اشتراک در کانکور پوهنتون را دریافت داشتند.
می دانید چند فیصد فارغان در امتحان کانکور اشتراک می کردند؟
پنج فیصد فارغان اکادمی تربیه معلمین حق شرکت در کانکور دانشگاه را داشتند و بس.
معلم تاریخ ما محمد ظاهر یا به اصطلاح آن زمان ظاهر خان،بعد از چند روز از مکتب ما تبدیل شد.گرچه چند باری در همان سالها در شهر کابل اینجا و آنجا دیده بودم اما حافظه فراموش کار قیافه این انسان نجیب را از لوح ذهنم زدوده بود.
با دریغ و درد از نوشته رفیق کشتمند دریافتم که این انسان نازنین و این معلم بی ادعا در چنگال هیولا ی ستم جان عزیز خود را فدای عقاید انسانی خود نموده به جاویدانگان پیوسته است.
روحش شاد و خاطره اش گرامی بادٍ!
محمد الله وطندوست
Bold - Babes og Gadgets! Alt på MSN Mand
برچسب:
نویسنده: محمد الله وطندوست
تاريخ: دوشنبه
9 / 11 ساعت: 2:54